محل تبلیغات شما

پیشگفتار- حدود یک ماهه که این وبلاگم را آپ نکردم. علتش هم امتحانات پایان ترم من بود که واقعا خیلی اذیت شدم . عنی این یک ماهه دو هفته اولش در حد جهنم سخت گذش و 12 هفته دومش در حد بهشت بهم خودش گذشت. واسه همین اسم این پست را یک ماهه گذار از جهنم به بهشت گذاشتم. این دو هفته واسه این آپ نکردم چون میخواستم بیشتر به خانواده ام برسم و کمتر پای سیستم باشم. انشالله از این به بعد منظم تر می نویسم. 

حرف اول- از شیرین کاری های آرمین بگم اینکه هر وقت آبگوشت داریم باید پسرم گوش کوبیده را بکوبه . گوشت کوب دستش م یگیره و چند بار می کوبه بعد یک زبان به گوشت کوب می زنه ببینه طعمش خوب شده و بعد دوباره می کوبه . خلاصه کلی تست می کنه و ما هم مجبوریم با کیف بخوریم. البته دلارام هم دوست داره بکوبه و دوتایی با دو تا گوست کوب مشغول میشن و ما کلی می خندیم. 

از شیرین کاری های دلارام هم بگم که تونست اسم خودش را بنویسه . تازه اسم داداشش را هم یک کم تونست بنویسه. بچه باهوشیه دخترم. باید روی هوشش کار کنیم. آرمین هم به نظر میاد دقتش خوبه. آخه خونه پدرم بودیم یک پروانه نشسته بود روی مبل. ارمین سریع رفت یک مگس کش برداشت و تندی دوید و خودش را به مبل رساند و تقی زد روی سر پروانه بیچاره و کشتش. ما همینجور مونده بودیم چه جوری زدش. 

از شیرین کاری های دیگر آرمین بگم که از سرکار میام دست منو میگیره و باید با همه خستگیهام دور من بچرخه و بگه دد دد دد . بعد منو می گیره ولپم را گاز می گیره و دست و بازویم و خلاصه گریه منو درمیاره . بعد منو یکی دوبار باید پرت کنه زمین و چند بار یهم با مشت بزنه تو شکم من تا دلش خنک بشه . با همین شیرین کاری هاش خستگیم درمیره . 

حرف دوم- تلفنی یکی از همخوابگاهی های قدیمم را پیدا کردم. گفته بودم که یک گروه داریم توی تلگرام برای همخوابگاهی های 21 سال پیش. یکی از بچه ها شماره این دوستمون را بهم گفته بود ولی هر چی زنگ می زدمن خاموش بود. شب امتحانم همین جور الکی داشتم شماره ها را چک می کردم که به این دوستم زنگ زدم و جالب اینکه زنگ خورد . گوشی را جواب داد . یک کم باهاش حرف زدم و گفتم از بچه های خوابگاه هستم فوری منو شناخت. برام خیلی عجیب بود . بزنم به تخته صدایم اصلا تغییر نکرده بود .

خلاصه این دوستم اسمش ابی بود. بچه بروجرد . یادش بخیر با این لرها دنیایی داشتیم ما قمی ها. آخه بیشتر بچه های خوابگاه یا قمی بودن یا لر. ما هم با این لرها کل کل داشتیم. جمع می شدن دور هم یهو می زدند زیر آواز. ما هم سر به سرشون می ذاشتیم. ازم قول گرفت که رفتم بروجرد برم دیدنش. یک مسافرت اون ور کشور باید داشته باشم. تاحالا لرستان نرفتم . 

حرف سوم- از امتحانات بگم که 5 روز مرخصی گرفتم که یک کم درس بخونم. ولی چه درس خوندنی! مگه بچه ها می ذاشتند . فکرش را بکن شب امتحان بچه مریض بشه و باید ببری دکتر. یا اینکه دیر می خوابیدند و باید کلی اعصابت را خرد کنی که زودتر بخوابند تا یک کم با آرامش درس بخونی. این وسط یهو همسرت به خاطر خستگی اداره بچه ها باهات حرفش بشه . بنده خدا البته حق داره. سه ساله من شب و روز ندارم به خاطر تحصیل . ولی خب بهش میگم ماهی به دمش رسیده. یک کم بچه ها را کنترل کن دو کلام درس بخونم. 

خلاصه امتحان اول صبح زود بیدار شدم و با اتوبوس رفتم تهران . توی دانشکده هیچ گدام از بچه ها نیومده بودند . کم کم دوستان اومدند و یک م نکات را با هم تمرین کردیم. امصب خیلی مطالب فرار بود . قاطی کرده بودم اون اواخر. خلاصه امتحان شروع شد و عجب امتحان مزخرفی هم بود . زیاد از اون نمونه سوالات خودش نیاورده بود . بعد امتحان همه دور استاد را گرفتیم و همه شاکی بودند . استاد هم قول داد به سعه صدر تصحیح کنه.

بعد امتحان با نعیم (همکلاسیم) رفتیم رستوران و ناهار خوردیم و سوار مترو شدیم . توی مترو یک نفر گیتار میزد که برام جالب بود و خستگیمون را درآورد . خلاصه با هم خداحافظی کردیم و من ترمینال جنوب یک دو ساعتی معطل شدم تا اتوبوس اومد منو رسوند شهرمون .اون شب از خستگی برای امتحان بعدی چیزی نتونستم بخونم. ولی جالبه بگم نمره این امتحانم خیلی خوب شد. همین خفته پیش نمره اش اومد. 17.5 تقریبا از همه بهتر شدم. خداراشکر. اینو فکر می کردم خراب کنم. 

حرف چهارم- برای امتحان بعدی خیلی بیشتر اذیت شدم. این درس خیلی دور از ذهن بود. اصلا شبیه درسهای دیگرمون نبود. یک چیزهایی تو مایه های هوش مصنوعی . بارها پیش اومد که م یخواستم از دست این درس گریه کنم. فحش می دادم به مسوولین دانشکده که آخه این چه درسی بود تو دامن نما گذاشتند . همش مزخرف . 

روز امتحان باز زودتر رفتم دانشکده . بچه ها دور هم جمع شدند و یک کلاس را قرق کردیم و یکی از دوستان درسخون به نام سینا نمونه سوالات استاد را تشریح کرد. یک کم مطالب توی ذهنمون موند. ولی سرجلسه که رفتیم دیدم مسوالات اصلا شبیه نمونه سوالات نیست . فقط یکیشون بود که من حفظ کرده بودم. کلی سوال تستی هم بود که اگه اشتباه می زدی کل نمره را نمی گرفتی. من مجبور شدم مرتب بچه ها را صدا بزنم و جواب تستی ها را بپرسم. از این ور کلاس سینا را در اون ور کلاس صدا می زدم که فلان سوال چی میشه . استاد هم می دید من تقلب می کنم. هی بهم تذکر می داد . من حتای خود استاد را هم صدا می زدم و ازش می خواستم فلان سوال را جواب بده .

خلاصه بعد از امتحان دور استاد را گرفتیم و ازش خواستیم ما را پاس کنه . ترم آخریم. یکی از بچه ها به استاد گفت که 230 صفحه جزوه تهیه کردیم. استاد ازمون خواست جزوه را براش بفرستیم و به کسانی که جزوه را نوشته باشند نمره اضافه میده. خوشحال شدیم. آخه من یک گروه توی واتس اپ تشکیل دادم به نام جوزوه نویسی این درس. 13-14 نفر را هم این مدت هماهنگی کرده بودم که جزوه ها را بنویسه. از همه بچه ها خواستم این چند روزه جزوه را ویرایش کنند و بهم برسونند تا یک جزوه خوب به استاد بدیم بلکه ما را از افتادن نجات بده .

خلاصه از بچه ها و دانشگاه خداحافظی کردیم. این آخرین روز حضور ما در این دانشگاه بود. مدرکمون را هم گویا برامون پست می کنند. جشن فارغ التحصیلی هم هست ولی بعیدمیدونم دوستان زیادی شرکت کنند . چه رورهای خوبی داشتیم . حیف شد زود تموم شد . بعد از 17 سال دوری از درس و کتاب یهو همت کردم و رشته به این سختی را  قبول شدم. هر چی بود تموم شد. هنوز هم منتظر نمره این درس هستم. ایشالله اینو پاس کنم وراحت شم.

به هر حال با نعیم رفتیم آخرین ناهار مشترک را خوردیم. و آخرین مترو را با هم سوار شدیم. خداحافظی کردیم برای همیشه و به شهر خودم برگشتم انگار بار سنگینی از دوشم برداشته شده بود . ولی این جوره را باید میرسوندیم به استاد. بنابراین چند روز علاف این جزوه شدم و بچه ها هم نسخه ویرایش شده جزوه خودشون را بهم میرسوندند. منم روی جزوه آنها یک ویرایش انجام می دادم و فهرست بندی کردم . یک کم اذیت شدم چون بعضی دوستان خوب ویرایش نکرده بودند . خلاصه فرستادم به استاد . استاد هم قول داد مطالعه کنه جزوه را . جزوه خیلی خوبی شد . هر چند درس مزخرفی بود. ولی همه حرفهای استاد را توی کلاس توی جزوه نوشتیم بلکه دانشجویان آینده استفاده کنند. 

حرف پنجم- بعد امتحان فرصتی شد به خانواده ام برسم. بچه ها را مرتب می برم پارک و بازی می دم ، توی خونه با بچه ها بازی می کنم . دیگه از درس خبری نیست. این روزها خیلی بهم خوش گذشته. هوا گرمه وگرنه خانواده را می بردم مسافرت. اتفاقا بانک یک اردوی خانوادگی به مقصد شاه عبدالعظیم گذاشت ولی من شرکت نکردم. یکی به خاطر گرمای هوا و دیگری به خاطر اینکه دوست ندارم خانوادگی با همکاران جور بشم. زیاد روی خوبی نداره.

روز دخترم با دلارام رفتیم بیرون و یک کیک خریدیم و جاتون خالی دور هم جشن گرفتیم. حالا این وسط هیده اش را از پدر و مادرم می خواست . مادرم براش یک کفش عروس سفید گرفت به سفارش خود دلارام. یک چند ساعتی م خوب بود. بعد دوباره باهاش بد شد. دلارام نمی دونم چرا با پدر و مادرم رابطه خوبی برقرار نمی کنه. مخصوصا مادرم. اونها خیلی بهش محبت می کنند و هر چی می خواد براش می خرند . میکن این اقتضای سنش هست . نمی دونم. 

حرف ششم- یک تصادف را هم تجربه کردم. با خانواده داشتیم یک میودون را خلاف می رفتیم که یک موتور خورد به ماشین. حرف نمی تونستم بزنم که . من داشتم خلاف می رفتم. خلاصه یک مقدار از بدنه رفت تو و پایه چراغ ماشنم شکست. اون پایه چراغ را با یک چسب دوقلو درست کردم. بدنه را هم یک بار خدای نکرده تصادف اساسی کردم باید بگم یک تق بهش بزنن بیاد بیرون . خلاصه عاقبت گوش کردن به حرف خانم ها همینه. خانمم گفت اینو خلاف برو زودتر برسیم. 

حرف هفتم- پدرم از دست عمه هایم خیلی شاکی هستش. آخه ملک پدری را فروخته اما عمه ها میگن نمیان دفترخونه امضا کنند . راضی به فروشش به این زودی ها نبودند . خودشون به پدرم گفته بودن بفروشش. ولی فکر نمی کردند به این زودی فروش بره. تازه حرف از شکایت هم آوردند توی فامیل. توی فامیل هم پیچوندند که فلانی پول فروش خونه را گذاشته توی بانک و سودش را میگیره. پردمن به اونها گفته بیایید پولتون را بگیریید . اینها تحت تاثیر شوهر و بچه هاشون دارن سوسه میان. 

خلاصه با یک وکیل که مشتریمون بود صحبت کردم . یک متنی نوشت و ازم خواست سریعتر از طریق یک دفتر قضایی اقدام کنه پدرم که 15 روز بهشون فرصت بده که بیان پولشون را بگیرند وگرنه این مبلغ را میریزه به حساب دادگاه . پدرم که دید اینها به هیچ صراتی مستقیم نیستند رفت نامه را به دفتر قضایی داد. اونخها هم بهش گفتند نامه خوبیه. یک کم اعصاب پدرم آروم شد که دیگه درآینده حرف و حدیثی نمی مونه که فلانی پول را توی بانک گذاشته .

حرف هشتم- گوشی همسرم دست بچه ها درب و داغون شده . تازه تاپش را عوض کرده بودم . دوباره گلس آن شکسته. بردمش موبایل فروشی . اون جرات نکرد گلسش را عوض کنه چون تاچش داشت ور میومد. اصلا تاچ هم ترک برداشته بود . من نمی دونم برای چی گوشی را دست بچه ها میده. اون وقت گوشی 3 و نیم میلیونی هم می خواد . خب تا زمانی که بچه ها بچه اند همین آشه و همین کاسه . خیلی موبایل گرون شده . اصلا هرچی تجهیرات الکترونیک هم گرون شده. دیروز رفتنم یک مودم وایرلس بخرم. چند ماله پیش  هزار تومن بود . الان می گفت 650 هزار تومن . مجبور شدم مودم قبلی خودم را وصل کنم و با همین اینترنت مزخرف مخابرات سر کنم.  منظقه ما فقط دست مخابراته و هیچ شرکت دیگری نمی تونه خدمات اینترنت بده . ولی اصلا ازش راضی نیستم. چاره ای نیست. 650 هزار تومن خیلیه .

حرف نهم- پنجشنه جاتون خالی به اتفاق خانواده و پدر و مادرم رفتیم باغچه . گفته بودم مادرم برای دلارام کفش خریده بود . بنابراین توی باغچه باهاشون مهربون بود . جاتون خالی شب زیر آسمان پرستاره خوابیدیم و هوا هم خنک بود و کلی عشق کردیم. 

ولی فرداش کلی گرما خوردیم . هوای ایران این مدت خیلی گرم شده و سرکار همش دارم عرق میریزم. روستا هم از این گرما بی نصیب نبود . یک کم خودمون را مشغول کردیم . یک سری شاخه های درختان بادام را بریدیم چون شنه زده بودند . پدر و مادرم خیلی بابت این درختها دلشون می سوخت چون یادگار خواهرم بودند . ولی خب سمپاشی کرده بودیم و این شاخه ها را هم که بریزدیم ایشالله سال دیگه بار بده .

خلاصه جاتون خالی دور هم جوجه کباب را خوردیم و بعدازظهر از دست گرما فرار کردیم سمت شهرمون . دلارام روی پای مادرم تا شهر نشست و کلی باهاش حرف زد. گفتیم خداراشکر رابطه شون خوب شده. ولی فرداش دلارام دیگه جواب تلفنهای مادرم را هم نمی داد. نمیدونم والله. این هم اخلاقیه. 

حرف دهم- دیروز سرکار محمد (همکارم) با یک مشتری سر 5 هزار تومن کارمزد بین بانکی دعواش افتاد . بین بانکی اش را کنسل کرد و گفت کارمز را بهم پس بده. اما محمد که از دستش شاکی بود گفت آخر وقت باید سند را باطل کنه. با وساطتت رییس حل شد و طرف رفت. ولی از مدیریت زنگ زدند که این آقا اومده شکایت کرده که محمد رفتار درستی نداشته . حرف مشتری درست بود و محمد الکی داشت لجبازی می کرد . ولی اینکه به خاطر 5 هزار تومن رفته بود مدیریت شکایت برام جالب بود. تازه معاون مدیر از دست من هم شاکی بود که چرا تلفنها را جواب نمی دم. خب اون لحظه مشتری داشتم و نمی تونستم جواب بدم. کلا جو بانک دیگه خوب نیست . مدیریت خیلی اذیتمون می کنه . مرتب ازمون آمارهای عجیب و غریب می خواد . مخصوصا توی حوزه جذب منابع . ما یک غلطی کردیم و به عنوان رابط بازاریابی شعبه انتخاب شدیم. هی ازمون می خوان که این هفته چی کار کردید .برید شیرین فروشها . خانه سالمندان و خانه معلولین بازاریابی کنید. اصلا شان کارمندی را با این کارهاشون دارن خراب می کنن . رییسم که هی به من گیر میده میخواد ازم سوتی بگیره. اصلا توی این شعبه راحت نیستم. 

سالروز وبلاگ نویسی-رسیدن مدرک ارشد- مریضی همه ما

سفر به مشهد- قسمت اول

ماجرای سوییچ ماشینم - عزیمت به مشهد

یک ,هم ,ها ,بچه ,توی ,ولی ,بچه ها ,یک کم ,را هم ,ها را ,استاد را

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

تکنولوژی_ خودرو وبلاگ کودک کتابخانه عمومی جمشید احمدی