محل تبلیغات شما

حرف اول- خب این هفته هم چند تا منزل دیدیم. یکی را آدرس دادند رفتیم ببینیم . دیدیم دقیقا چسبیده به مسجد . یعنی بیچاره میشیم دهه محرم و شبهای قدر و اذان صبح و خلاصه سروصدا زیاد داره. بنابراین دیگه نرفتیم داخلش را ببنیم. یک بار هم یک خانه به ما آدرس دادند چسبیده به مدرسه. اون که هر روز سروصداست.

پدرم اما خونه ای را که نزدیک دبیرستان سابقم بود را خیلی پسندید. اصرار داشت همین را بخریم. منتها به قیمت خیلی کمتر. به یک بنگاهی اون اطراف سر زده و شماره تلفن صاحبخانه را داده و بنگاهی هم زنک زده بهش که خونه شما بیشتر از 250/1 میلیارد نمی ارزه. طرف هم گفت اصلا من نمی فروشم. آگهی را هم از رو دیوار یک مدت برداشت . ولی بعد از چند روز دوباره گذاشت . خانمم هم شماره اش را به چند تا از دوستانش داد و زنگ زدند بهش و اونها هم گفتند بیشتر 3/1 میلیارد نمی ارزه. این جوری شاید باورش بشه قیمت را زیادی بالا برده. ولی بازم از 550/1 پاشو پایینتر نداشته.

دیروز هم سر زدیم به یک منزل. زن صاحبخانه تا منو دید گفت شما آقای فلانی هستید؟ با تعجب گفتم آره. گفت من مستاجر خونه پدرتون بودم سال 78 . وای خدای من.و از اون موقع منو بیاد داشته. کلی من فکر کردم تا یادم اومد اینها کی بودند .خلاصه خونه اونها هم دوبلکس بود. ولی اتاقهایش نور خوبی نداشتند . حیاظش هم کوچک بود و باغچه نداشت . ولی محله اش خوب بود . یک منزل دیگه هم رفتیم که خیلی از ریخت و قیافه افتاده بود و اتاقهایش هم نور نداشت . کلا تصمیم گرفتیم یک مدت دنبال خونه نباشیم. یک جورایی تو ذوقمان خرد.

حرف دوم- از شیرین کاری های جذیذ آرمین بگم. گربه که می بینه صداشو کلفت می کنه که بترسوندش . بعد با دست و پا می خواد گربه را بزنه که من جلوشو میگیرم. کلا جدیدا نسبت به همه حیوانها اینجوری می کنه و می خواد آزارشون بده. خب تو این سن طبیعیه. خودم بچه بودم جوجه ها را خفه می کردم.

چند روز چیش رفتم آرایشگاه و آرمین و دلارام را با خودم بردم. آرایشگر اول موهای منو کوتاه کرد. بعد من آرمین را بغلم نشوندم و از آرایشگر خواستم موهای او را هم کوتاه کنه. نمی دونید چه جوری به من چسبیده بود  و بغض کرده بود . بعدش تا چند ساعت کلاهش را از سرش برنمی داشت توی خونه که من کوتاهی موی او را نبینم.

ولی آرمین برعکس دلارام از جاهای شلوغ زیاد خوشش نمیاد . شب عید غذیر با آرمین و دلارام رفتیم یک مولودی . هنوز مداح شروع نکرده بود به خوندن که یک گریه ای کرد که نگو. مجبور شدم شام نخورده اونجا را ترک کنم. دلارام این سن بود دهه اول محرم هر شب با من میومد هیات . آرمین دو ساعت جای شلوغ را تحمل نمی کنه .

حرف سوم – از دلارام بگم این چند شب تب داشت . توی یکی از شبها که من تا ساعت 3  بعد از نیمه شب مرتب پاشویه اش کردم و به مادرش هم نگفتم چون خسته بود . وای چه لذتی داره بالای سر بچه بیدار باشی و مراقب سلامتیش باشی. هر چند صبحش با حالت خواب آلوده رفتم سر کار.

خلاصه بردمش دکتر ولی چنان قشقری به پا کرد که نگو. آبرومون را برد . از اون طرف دلارام گریه می کرد و از اون طرف ارمین با گریه دلارام گریه می کرد. منم دست تنها. نمی دونستم اینو بگیرم ، اونو بگیرم. خلاصه به زور دلارم را کنار دکتر نشوندم و دست و پایش را گرفتم تا دکتر معاینه اش کنه . نمی دونم چه پدرکشتگی با دکترها داره .

حرف چهارم- خواندن کتاب "مردی به نام اوه" تمام شد و کتاب کویر دکتر شریعتی را شروع کردم. می دونید که تصمیم دارم تا آخر عمرم 1000 تا کتاب بخونم. تاحالا شده 28 تا. خیلی مونده .بهتر. خیلی بمونه که من بیشتر عمر کنم. 1000 امی را که بخونم دیگه سرم را میذارم زمین.

سالروز وبلاگ نویسی-رسیدن مدرک ارشد- مریضی همه ما

سفر به مشهد- قسمت اول

ماجرای سوییچ ماشینم - عزیمت به مشهد

هم ,یک ,دلارام ,نمی ,آرمین ,ولی ,که من ,و از ,از اون ,دست و ,داشت توی

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها