حرف اول- اگه خدا بخواهد فردا عازم مشهد هستیم. 3 ساله مشهد نرفتیم به خاطر به دنیا اومدن آرمین و دوران تحصیل در دانشگاه . الان که سرمون خلوت شده تصمیم گرفتیم اولین سفرمان مشهد باشه. بلیت قطار گرفتم تا ذرگیر ماشین و رانندگی نباشم. البته یک کم برام گرون دراومد چون قطار برگشت مجبور شدم 5 ستاره بگیرم. رفت و برگشت کوپه دربست گرفتم تا خانواده ام راحت باشن . امید به خدا پست بعدی درباره خاطرات این سفر خواهد بود.
حرف دوم- بعد از عاشورا تاسوعا تصمیم گرفتیم بریم باغچه پدرم. به شب خورده بودیم و یک کم جاده ناپیدا بود. ولی عاقبت رسیدیم. هوا خنک و دلچسب. بعداز خوردن شام ، خانوادم توی خونه باغ خوابیدن ولی من رفتیم توی باغچه کنار درخت به. هوا انقدر سرد بود که من یک لحاف کرسی روم کشیده بودم . زیر اسمان پرستاره نمی دونید خوابیدن چه کیفی میده . هر چند همش حس می کردم شغالی روباهی چیزی داره از کنارم رد میشه .
صبح بعد از خوردن صبحانه شروع کردم به کار کردن . علفهای هرز توی جوی آب را کندم چون باید آبیاری می کردم. علفها اجازه جاری شدن آب نمی دادند . بعد دریچه ورودی باغچه را اندکی بستم تا آب بیاد بالا و از لوله وارد باغچه بشه . ماشالله امسال آب قنات زیاد بود و آب با سرعت حرکت می کرد. خلاصه برا یاولین بار به تنهایی کل باغچه را آبیاری کردم. آبیاری باغچه لم خاصی داره. باید بدونی کی راه را باز کنی کدام جوی را ببندی. کدام جوی را باز کنی تا آب به همه جا برسه .
بعد با زغال آتش روشن کردم و بلال درست کردم برای بچه ها . بلال روی زغال یک لذت دیگه ای داره . بعد قلیانم را چاق کردم و یک فقره قلیانم مشتی زدم و خستگی ام را در کردم. بعد با بچه هایم رفتیم تا تا روستا و پای کوه. همان جایی که با مرحوم خواهرم همیشه میرفتیم . حیف نموند و ندید این روزها را. اگه بود کلی با بچه های من اخت میشد.
بعد از آب قنات استفاده کردم و ماشینم را شستم. بعد یواش یواش جمع و جور کردیم خونه راتمیز کردیم و از باغ رفتیم. سر راه رفتیم یک دریاچه مصنوعی و جاتون خالی سوار قایق موتوری شدیم. تام مدت آرمین از ترس گریه کرد و منو دلارام هم جیغ زدیم. خیلی وقت بود قایق موتوری سوار نشده بودیم. یک دره ترس داره . آدم هی حس می کنه می خواد چپ کنه. خلاصه برگشتیم خونه.
حرف سوم- با این مصطفی (همکارم) یک کم کنتاکت دارم. آدم رامی نیست . براش سنگینه حرف منو گوش کنه به عنوان معاون شعبه. کار بهش میسپرم چند ساعت عقب میاندازه. هی باید بهش بگم تا گوش کنه . یک بار دیدم وسط روز انگشت زد و رفت. به رییس گفتم این کجا رفت؟ گفت مرخصی. گفتم از من اجازه نگرفت. رییس گفت حق با تویه بهش تذکر میدم. وقتی اومد بهش گفت هر وقت خواستی بری اول از فلانی اجازه میگیری.
حرف چهارم- از فارغ التحصیلی ام بگم اینکه متوجه شدم نامه ام رسید اراک. کلی پیگیری کردم تا اونها جواب نامه دانشگاه علم و صنعت را دادن . آخرین بدهی دانشگاه را پرداخت کردم وگویا پرونده ام رفتاه اداره فارغ التحصیلی. الان می تونم درخواست مدرک موقت کنم که بارم پست بشه . مدرک که بیاد دستم می تونم به بانک بدم تا حقوقم افزایش پیدا کنه. حدود 12 میلیون تومن خرج دانشگاهم شد. چند سال باید بگذره تا افزایش حقوقم این مبلغ را جبران کنه. هر چند من به خاطر علاقه به درس ادامه تحصیل دادم.
حرف پنجم- از توانایی ها و شیرین کاری های جدید آرمین بگم اینکه وقتی میریم پارک میره سرسره بزرگه و ترس تو کارش نیست. از بالای سرسره خودش را رها می کنه و کلی عشق می کنه و دوباره از چله ها بالا میره. توی خونهاز بالای مبل یهو خودش را پرت می کنه وسط سالن. می ترسم دهنش بخوره زمین و چیزیش بشه. ولی همان طور که گفتم ترس نداره .
بعد کلماتی که جدیدا میگه عدد 10 هستش. بهش میگی چند تا دوستم داری؟ میگه 10 . هر کی هم ازش می پرسه میگه 10 . به عدالت تقسیم م یکنه دوست داشتنش را . بعد خواهرش روی ناخش پایش لاک م یزنه. میاد به من نشون میده پاهاشو. میگه "آک" یعنی لاک زدم. وقنی من دعواش می کنم بابت لاکم زدن. اشاره م یکنه به دلارام و میگه "آج" یعنی آبجی زده . بعد از توانایی هاش بگم که می تونه اعضای بدنش را درک کنه. بهش میگیم گوشهات کو؟ با دست نشون میده. دستها و چشم و دماغ و مو و همه اینها را می شناسه .بعد اینکه مسواک زدن را دوست داره. نمک میزنیم روی مسواکش و میماله به دندانهاش. البته نمکش را هم م یخوره .
بعد کلماتی مثل هویج را میگه ""هییج" یا عکس را میگه "عک". تازگی ها به نماز خوندن خانمم گیر میده. یعنی وقتی خانمم چادر می پوشه که نماز بخونه انقدر بغض می کنه و گریه می کنه که دل آدم کباب میشه .بنده خدا خانمم گاهی نمازش قضا میشه. همش چسبیده به خانمم . زیاد پیش من نمیاد .
حرف ششم-یک همتی کردم و بعداز مدتها دستی به انباری خونمون کشیدم. خیلی وحشناک بهم ریخته شده بود .کلی نظم وترتیب بهش دادم .کل بعدازظهر جمعه ام صرف شد. ولی خب خیلی مرتب شد. مخصوصا اینکه کتابهایی که زیاد لازم نداشتم که توی خونه بمونه را توی قفسه هایی توی انباری گذاشتم . بعد کتابهای کنکورم را پیدا کردم و ازشون عکس گرفتم و توی دیوار گذاشتم که بفروشمشون . بعد یک دستگاه دراز و نشست ته انباری پیدا کردم و آوردم بالاا که از این بعد ورزش کنم باهاش که شکمم اب بشه . خلاصه کار اساسی کردم.
حرف هفتم- از دلارام بگم که رفتیم روپوشش را سفارش دادیم که بره مهد . هر چند من زیاد موافق مهد رفتن دلارام نبودم. آخه پارسال که رفته بود رفتارش بهتر نشد. پرخاشگری هایش زیادتر شد . گوشه گیری اش بیشتر شد . ولی دیدم اگه نفرستمش مهد خونه خیلی مادرش را اذیت می کنه . بعدش پرسنل مهد هم عوض شده و ایشالله رفتارش بهتر میشه . فعلا به خاطر مهدش خوابش بهتر شده.و دیگه از ساعت 11 میره رختخواب. البته من همش باید کنارش باشم و نوارشش کنم و دستم توی دستهاش باشه تا خوابش ببره .
حرف هشتم - این سوییچ ماشین ما ماجرایی داشت هفته پیش. سه بار گمش کردم. دفعه اول می خواستم برم سرکارپیدایش نمی کردم. خانمم را بیدار کردم و کلی گشتیم تا روی جاسوییچی پیدایش کردیم. یعنتی این مدت همش جلوی چشمامون بوده. به ترافیک هم خوردم و اون رو کلا دیر رفتم سرکار.
فرداش بازم سوییچ را پیدا نکردم. بازم همسرم را بیدار کردم. کل خونه را گشتیم. جالب اینکه سوییچ زاپاس را هم می جستیم. تا اینکه کلا ناایمد شدیم از یافتن سوییچ . اسنپ گرفتم و رفتم سر کار. همسرم زنگ زد و گفت سوییچ زاپاس را پیدا کرده. اونم توی کشوی میز. یعنی همش جلوی چشممان بوده. با سوییچ زاپاس صندوق عقب ماشینم را باز کردم و دیدم سوییچ اصلی افتاده صندوق عقب. نگو روز قبل موقع برداشتن وسایل سوییچ افتاده توی صندوق و من اونو بستم.
دفعه سوم خیلی باحال بود. ماشینم را جلوی خونه پدر پارک کردم. با پدر و مادرم و خانواده ام با ماشین پدرم رفتیم تهران و برگشتیم دیدم سوییچ نیست که ماشینم را روشن کنم. ماشین پدرم را سوار شدم و خانواده را رسوندم خونه خودمون . بعد گشتم دیدم سوییچم توی کیف خانمم بوده نگو خودم گذاشته بودم توی کیفش که گم نشه. ولی یادم رفته بوده. خلاصه فرداش ماشین پدرم را رسوندم خونه پدرم و ماشین خودم را آوردم خونه . داریم پیر میشیم ها. حواسپرتی هام زیاد شده.
حرف نهم- پسرداییم ام صاحب دوقلو شد . مادرش به ما زنگ زد و از ما دعوت کرد بریم تهران تالار. پدر و مادرم هم قصد رفتن داشتند . منتها فهمیدم که میخوان شب خونه عمه ام بخوابن . همون عمه ای که دل پدر منو خون کرده بود سر ارث باباش. من به مادرم زنگ زدم و گفتم بعد از این همه ماجرا درست نیست انقدر با هم اخت بشن . فکر می کنن اومدیم عذرخواهی . گویا مادرم با پدرم صحبت کرد و رای اونو هم زد . قرار شد شب برن و برگردن.
در مورد خودمون من امتحان داشتم و نمی خواستم برم مراسم. قصد داشتم خانواده ام را با پدر و مادرم راهی کنم. ولی گفتم یک شب که چیزی نیست. باهاشون رفتم. رسیدیم تالار . ئوقولو های نازی داشت پسرداییم. ارمین با تعجب به اونها نگاه می کرد. وای دوقلو خیلی سخته . البته اونها کمکی دارند . ولی بازم سخته . خدا کمکشون کنه .
خلاصه عمه را دیدم و پس و دخترعمه هام را . به خاطر پدر و مادرم به اونها کم محلی نکردم. هر چند می دونم این سه نفر کلی فتنه کردند برای پدرم. شام را که خوردیم حرکت کردیم سمت شهر خودمون. بعد از اون ماجرای سوییچ پیش اومد که بهتون گفتم.
حرف دهم - جمعه ختم برادر ناتنی سید محمد بود. همون همبندی من که باهم دوست هستیم. سید ختم مادربزرگ من اومده بود. درست نبود من نمی رفتم. منتها دیر شده بود و چند دقیقه آخر ختم رسیدم. سید هم گفت داریم میریم سرخاک. منم گفتم میام. خلاصه سرخاکش هم رفتم و از اونجا رفتم سر مزار خواهرم. دلم برایش خیلی تنگ شده . البته اون راحت شد. خیلی درد کشید . ولی جاش همیشه پیش ما خالیه.
حرف یازدهم- روز قبل از امتحان سنجش شغلی ، تستهای مدیریت های دیگه را توی گروه فرستادند . احتمال می دادم از همین تستها توی امتحان ما بیاد. بنابراین تا پاسی از شب داشتم تستها را توی جزوه ها پیدا می کردم و توی یک فایل ورد تقلب می نوشتم. به این صورت که سه کلمه اول سوال رت در یک ستون و جواب درست را توی یک ستون میئنوشتم. حدود 100 تا تست تقلب نوشتم که فرداش به صورت غیرحضوری امتحان بدم و همزمان جستجو کنم توی این فایل و جواب درست را بزنم. البته آرمین اون شب خیلی اذیت کرد و حسابی منو خرص داد .
ولی فرداش متاسفانه خواب موندم. تندی خودمو رسوندم شعبه و فایل را منتقل کردم توی سیستم و تستها را شروع کردم به زدن. ولی متاسفانه سرچ سیستمم درست کار نمی کرد . عملا فایل تقلب من ب یاستفاده ماند. اما چون خیلی تمرین کرده بودم اکثر تستها را بلد بودم و وقت کم نیاوردم. ایشالله نمره خوبی بگیرم و شش ماهی راحت باشم از غرغرهای مدیران.
حرف دوازدهم- این محمد (همکارم) منو ترغیب کرد که چهارشنبه اینترنتی توی فروش فوری ایران خودرو شرکت کنم. 3 تا ماشین بیشتر نداشت . : دنا پلاس ، پژو slx و پژو پارس TU5 . من تحقیق کردم SLX که همون 405 هستش . یک کم بهتر. TU5 موتورش خوبه ولی ماشینش خوب نیست و قدیمیه . دنا پلاس هم به نسبت قیمتش امکانات بالایی نداره . بنابراین بیخیال شدم . هر چند همون چند دقیقه اول سایت بسته شد . ولی باید در اولین فرصت یک ماشین دیگه تهیه کنم. ماشینم داره به خرج میفته . یک دسته صفحه کلاچ الان م یخواذ که 500 هزار تومن قیمتشه .
حرف سیزدهم - دیروز غروب من دیدم اصلا آرامش ندارم و مثل یک چرنده که خودشو داره به این ور و اون ور قفس می زنه دلم آشوبه . دیدم نزدیک اذانه . رفتم مسجد و نمازم را به جماعت خوندم. آروم شدم. واقعا آرامش حس کردم. حس می کنم روحم گاهی میریض میشه و نیاز به چنین داروهایی داره. امیدوارم بتونم بیشتر مسجد برم.
حرف چهاردهم - خب این مدت دو تا کتاب دیگه را تمام کردم : کویر از دکتر شریعتی و 1984 از جرج اورول . گفته بودم که م یخوان تا آخر عمرم اقلا 1000 تا کتاب بخونم .تا حالا 35 کتاب خوندنم. خیلی مونده نه؟
توی ,یک ,کنه ,ولی ,هم ,خونه ,کردم و ,می کنه ,هر چند ,بعد از ,و مادرم

درباره این سایت