حرف اول- فردا آبان سالروز شروع وبلاگ نویسی منه. 15 سال پیش همچین روزی من تو اداره داشتم فکر کردم چه کار کنم با این اینترنت رایگان که به فکر افتادم یک وبلاگ درست کنم . کاری که اولش فقط سرگرمی بود ولی بعدها شد یکی از جنبه های شخصیتم و باعث بسیاری از تحولات زندگیم. 15 سال یک عمره . یعتی تقریبا یک سوم عمرم را وبلاگ نویسی کردم. این روز را گرامی میدارم و نه با قدرت قدیمها بلکه نرم نرمک وبلاگ نویسی ام را ادامه میدم. یادش بخیر دوران جوانی من صاحب رکورد بودم. چند سال را بی وقفه هر روز می نوشتم. یادش بخیر. چه شور و هیجانی بود.
حرف دوم- چهارشنبه هفته چیش از سرکار مرخصی ساعتی گرفتم که برم ادامه کارهای شکایتم را پیگیری کنم. اول رفتم دفتر قضایی که در سامانه ثنا ثبت نام کنم. همه کسانی که شکایت می کنند باید در این سامانه یوزر پسورذ داشته باشند . جلوتر از من یک زن و شوهر بودند که م یخواستند طلاق بگیرند . ولی خیلی با هم خوش و بش می کردند . خانمه با لبخند به شوهرش م یگفت خب مهریه ام را کی میدی؟ گویا بچه دار نمی شدند و با هم تفاهم هم نداشتند .
بعد رفتم کلانتری. مدارکم کلا ناقص بود . یک سری کپی می خواستند که خودشان نمی گرفتند . بعکس از شیشه ماشینم م یخواستند که که اون موقع نمی تونستم بهشون بدم. خلاصه پی یکی از پرسنل خوش برخورد رفتم و اظهاراتم را نوشتم. حالا این وسط حس کردم چشم و گلویم می سوزه . کاشف به عمل اومد افسران با هم شوخی داشتند و توی اتاق اسپری فلفل رها کردند . هیچی کلی سرفه کردیم.
خلاصه سه صفحه شکایت نوشتم و از راننده بلریانس و پژو و اون خانمه توی پژو شکایت کردم. راننده بلریانس که زد به شیشه ماشینم و راننده پژو که باهاش همدستی کرد و اون خانم هم به خانم من فحش داد . افسره پرونده را داد دستم و گفت با شاهدم بیایم تا اظهارات او را هم بگیریم.
شنبه هفته پیش من با امیر (شاهدم)هماهنگ کزدم که بعدازظهر بریم کلانتری. تلفنی از کلانتری شندیم که باید زودتر بریم وگرنه تعطیل میشه. بنابراین با سرعت سرسام آوری خودمو به امیر ریاندم و با خودم بردم کلانتری. شانسم گرفت در لحظه آخر رسیدم وگرنه باید فردا میرفتم. امیر اطهاراتش را نوشت و همه حرفهای منو تصدیق کرد. بعد شماره پلاک پزو را استعلام کردیم فهمیدیم مال یک خانمه هستش . افسر رنگ زد بهش و گفت فورا بیایید کلانتری وگرنه براشون بد میشه. طرفم گویا گفت که ماشین را برادرم سوار میشه. خلاصه کار دیگه ای اونجا نداشتیم. گفتند بهمون خبر می دن.
دوشنبه زنگ زدم کلانتری ببینم چی شد. گویا متهم ها اومده بودند اطهاراتشون را نوشته بودند و پرونده به دادسرا ارجاع داده شد. گویا متهم زیر بار نرفته که راننده بلریانس را می شناسه. باید بفهمم دقیقا چی نوشته . ولی حدس می زنم نوشته که من بهش فحش دادم و اونم با من درگیر شده. و راننده بلریانش هم زده در رفته. اگه اینجور نوشته باشه که محکومه. چون یا من به راننده پژو فحش دادم پس چرا راننده بلریانس اومده کمکش؟ یا من به راننده بلریانس فحش دادم پس چرا راننده پژو اومده با من درگیر شده؟ باید یک جوری از مفاد اظهارتش سر دربیارم.
حرف سوم- جمعه پدرم برای سلامتی بچه ها گوسفند قربانی کرد .جاتون خالی یک روز رفتیم جیگرش را خوردیم و یک روز رفتیم کله پاچه اش را خوردیم. و کلی برای خودمون گوشت کنار گذاشتیم و بقیه اش را داغون کردیم بین آشناها . در این بین فرصتی پیش اومد که ماشینم را جلوی خانه پدرم تمیز کنم. با جاروبرقی به جتنش افتادم. چقدر خرده سیشه کف ماشین ریخته بود. جدا خدا رحم کرذ. اگه بچه هایم به شیشه عقب نگاه م یکردند و اون ضربه چماق می خورد به شیشه معلوم نبود چه بلایی سر بچه ها میومد. خدا ازش نگذره . چه انسانهای بی شعوری پیدا میشن .
خلاصه بعد از ظهر هم رفتیم سر خاک خواهرم. با دلارام بالای سرش فاتحه خوندیم. اصلا من فکر می کنم ابه کرج ، سرخامون اتفاق برای این افتاد که رفتنی به کرج سر مزار خواهرم نرفتم. چون عادت دارم هر وقت برم کرج اول به خواهرم سر می زنم. اون روز عجله داشتیم و نشد . خواهرم برای سلامتی سفرم دعا م یکنه . اینو باور دارم.
حرف چهارم- این هفته همه ما مریض شدیم. من که گلو درد داشتم. چشم درد هم بهش اضافه شد. یک روز صبح بیدار شدم دیدم سورش چشم دارم. رفتم سرکار و برگشتم چشمام شد کاسه خون . سرخ سرخ گوشه چشمم همش عفونت جمع میشد. یک قطره استریل خریدم و مرتب می زنم. بهتر شدم ولی بازم رنگش قرمزه. تا فردا اگه خوب نشم میرم دکتر. هر جا هم میرم میگن جوشکاری کردی؟
دلارام چند شب تب کرد. و این چند شب من همش بیدار بودم و دست و پاهایش را می شستم. آحرش بردیمش درمانگاه. دست و پایش را گفتیم که تقلا نکنه . گلویش عفونت کرده بود. اصلا صدایش شبیسه خروسک شده بود . امپول نوشت دکتر. اینم ترسو. همش گریه م یکرد که نمی زنه . اوردیمش خونه و گفتیم اگه آمپول بزنه جایزه بهش میدیم. خلاصه خانمم آمپول زدن بلده. یک جوری زد که اصلا نفهمید. ولی بعدش شاکی شد که چرا امپول زده و کلی گریه کرد. منم جایزه باریش یک تخته وایت بورد گرفتم و بهش دادم تا آروم شد .
آرمین هم چند شب تب کرد. سرکار بودم که خانمم زنگ زد که بدو تبش خیلی بالاست. گفتم همکارم مرخصیه. یک تاکسی بگیر برو. خلاصه رفت دکتر و دکتر گفت ویروس آرمین با دلارام فرق می کنه . این ویروس فقط باعث تب میشه . خلاصه چند شبه گرفتاریم دیگه . ارمین هم که مریض میشه دیگه زندگیمون فلج میشه. همش بهانه گیری می کنه. توی این تب گیر میده دد م یخواد . منم چند شبه ساعت شب آرمین ار با ماشین میبرم بیرون و یک آهنگ بهار دلنشین بنان را براش می ذارم و خوابش می بره و میارم خونه .
همسرم مونده بود که مریض نشده بود و انقدر گفتم تو چرا مریض نمیشی که آخرش مریض شد . خلاصه خونمون شده بیمارستان. بوی شلغم و پیاز همش میده بس که خوردیم. ایشالله زودتر خوب شدیم و برگردیم به روال عادی زندگی.
حرف پنجم- عاقبت مدرک ارشدم به دستم رسید .آخیش بالاخره فوق را گرفتم . چقدر زحمت کشیدم بار یاین یک برگ مقوا . کلی درد و مرض گرفتم. ولی روزگار شیرینی بود . مدرکم را کپی گرفتم و فرستادم امور اداری ببینم به حقوقم اضافه میشه یا نه. والله مسئولش که می گفت بنا به قانون جدیدی چیز زیادی دستم را نمی گیره . بهش میگم این مدرک فوق واقعیه. مهندسیه . اونم علم و صنعت . فکر کردی کم الکیه . عکسش هم انقدر بی کیفیته که مسئولش قبول نکرد کپی ها را . گفت باید اصلش را برایش بفرستم. چند ماه دیگه هم جشن فارغ التحصیلیه . بریم چند تا عکس با کلاه منقوله دار بگیریم که واقعا ارشد بودن را حس کنیم.
حرف اول- شنبه دو هفته پیش ما داشتیم آماده می شدیم که بریم مشهد . تصمیم بر این بود که با قطار بریم مشهد. بنابراین ماشینم را توی پارکینگ گذاشتم و زنگ زدیم اسنپ . اسنپ یک کم دیر کرد . لذا ما یک کم با استرس خودمون را رسوندیم ایستگاه قطار .
موقع سوار شدن آرمین شروع کرد به گریه . گریه های آرمین جدیدا با جیغ و داد و تکانهای شدید بدنش هست جوری که اعصاب آدم را خرد می کنه . حالا این وسط چند تا عرب اشتباها سوار کوپه ما شده بودند و هر چه بهشون میفهموندیم که بلند شن بلند نمیشدند . این وسط آرمین جیغ و داد. منم یک داد محکم سرش زدم بلکه ارمو بشه بدتر شد .
خلاصه یک نفر حاج آقای عرب که فارسی بلد بود را پیدا کردیم و با نشان دادن بلیت بهش ثابت کردیم که این کوپه مال ماست. خلاصه کوپه را خالی کردند . جالب این که آن سالن تماما عرب سوری بودند که می خواستند برن مشهد . همش هم پا این ور و اون ور می رفتند .
خلاصه نشتیم توی کوپه دربستی خودمون . ولی ارمین ول نمی کرد که. همین جور گریه م یکرد. خانمم زنگ زد به خواهرش که یک دعایی چیزی بخونه بلکه آروم بشه. بنده خدا ها نصفه شب رفتند پیش یک سید و دعا نوشت و گفت از یک چیزی ترسیده . بنده خدا خانمم حدود دو ساعت بچه را روی دست توی یالن می چرخوند. بغل منم نمیاد که.
آرمین هم گیر داد به عربها که غذاشون را بگیره. گویا برای خودشون از بیرون جوجه کباب گرفته بودند. خانمم رفت ازشون خواست اگه اضافه هست بدن این بچه ساکت شه. اونها هم یک غذا دادند . ولی باز آروم نمیشد. اون حاج آقا اومد بیسکوییت بهش داد و گفت اسمش چیه. گفتیم آرمین. گفت اگه اسمش را محمد می ذاشتید اروم بود. خداییش چه ربطی داره؟
خلاصه بعد از 2 ساعت آروم شد و بازیگوشی اش گرفت . از ویدیوی توی کوپه یک چند تا فیلم دیدیم و با چایی از ما پذیرایی شد و خلاصه خوابیدیم . نماز صبح را توی ایستگاه دامغان خوندیم و انصافا یخ کردیم .فقط من تونستم نمازم را بخونم چون دیر بلند شدیم و خانمم نتونست بخونه . بعد از آن دیگه هوا روشن شده بود و نخوابیدیم.
صبحانه جزو سرویس قزار نبود. بنابراین از مسوول سالن صبحانه خریدم و با خانواده خوردیم . هوا روشن شده بود و بیرون پیدا بود بنابراین آرمین سرحاال بود. خب تا حدودی باید بهش حق می دادیم. نصفه شب سوار قطار شده بودیم فکر نمی کرد رفتیم بیرون و ترسیده بود.
خلاصه رسیدیم مشهد و یکم دربستی گرفتیم تا زایرسرا . امسال موفق نشدم هتل بگیرم چون مسابقات قرانی همکاران بود و هتل کامل اشغال شده بود . زایرسرا هم توی همان خیابان هتل بود . پذیرش شدیم و رفتیم واحد خودمون. برعکس هتل یک دونه اتاق بیشتر به ما ندادند . یخچالش هم فقز اب خنک داشت در حالی که هتل همون اول یخچالش پر نوشیدنی بود. چاره ای نبود . باید سر می کردیم.
رفتم به رستوران طرف قرارداد بانک و ناهار گرفتم برا یخانواده. قیمتها خیلی گرون بود. همون یک بار شد از اونجا غذا تهیه کردم. ناهارمون را خوردیم ویک چرت زدیم شب آماده شدیم که بریم حرم امام رضا. یک اسنپ گرفتیم اولین بار گنبد امام رضا را که دیدیم به خانمم گفتم ارمین را بگیره بالا تا برای اولین بار گنبد امام رضا را ببینه. مشهد اولش بود پسرم . قربونش برم.
رفتیم داخل حرم. نمی دونید چه صفایی داشت . 3-4 سال بود قسمت نمیشد . با دلارام رفتیم قسمت مردونه و زیارت کامل را خوندم. ولی انقدر شلوغ بود دستمون به ضریح نمی رسید .بعد اذان رفته بودیم و یک کم شلوغ بود . بعد اومدیم بیرون و آرمین کلی دوق کرده بود و توی صحنهای حرم می دوید و ما دنبالش دویدیم.
یک گشتی توی بازارچه زدیم و دوباره اسنپ گرفتیم و برگشتیم زایرسرا . از هتل رفتم برا یخانواده شام گرفتم. جالب اینکه قیمتهای هتل از اون رستوران بهتر بود . خلاصه شام را خوردیم و خوابیدیم.
بقیه ماجرا باشه باری پست بعدی.
حرف دوم-شنبه هفته چیش که بعد از یک هفته اومدم سرکار کلی کار سرم ریخته بود. رییسم کلی پرونده ناقص گذاشته بود روی میز من می گفت وامشون را زود بده. روز دوشنبه بود که یک کم باهاش بگو مگو کردم. آخه زور داره. می گفت هر پرونده نیم ساعت بیشتر طول نمی کشه. چرا تمومش نمی کنم. خب ناقص بودند. باید کامل می شدند. باید استعلام می خوردند. اصلا باید همشون دوباره مراجعه می کردند و کاملشون می کردند .
خلاصه هفته چیش کلا داشتم کارهای عقب مونده دو هفته چیش را انجام میدادم. آدم جرات نمی کنه بره مرخصی. وقتی برمی گرده از دماغش میاد بیرون از بس کار هستش. مصطفی هم این وسط رفته بود کربلا کار ما دوچندان شده بود . تازه اون هفته که نبودم یک چند روزی نه مصطفی بود نه محمد. یک نیروی کمکی از شعبه دیگه آورده بودند. حالا کربلا رفتن انقدر واجبه که یک مدیریت را بهم بزنی. بعضی ها برای خودشون هر سال حق قایلند که حتما برن اربعین. منم همش فحشش می دادم.
حرف سوم- چهارشنبه تصمیم گرفتنم توی سایت ایران خودرو ثبت نام کنم. قصد داشتم یک پژو slx بخرم. هرجند من از پژو خوشم نمیاد ولی چاره ای نبود. فعلا انحصار دست سایپا و ایران خوردو هستش و این دو هر جور بخوان ملت را می چرخونن.
خلاصه با محمد سعی کردیم ثبت نام کنیم. ولی در همان چند دقیقه اول ظرفیت تکمیل شد . معلوم نیست کیا ثبت نام می کنند. اصلا راه نداد . حالا ببینیم دفعه بعد جور میشه ثبت نام کنم یا نه .
حرف اول- اگه خدا بخواهد فردا عازم مشهد هستیم. 3 ساله مشهد نرفتیم به خاطر به دنیا اومدن آرمین و دوران تحصیل در دانشگاه . الان که سرمون خلوت شده تصمیم گرفتیم اولین سفرمان مشهد باشه. بلیت قطار گرفتم تا ذرگیر ماشین و رانندگی نباشم. البته یک کم برام گرون دراومد چون قطار برگشت مجبور شدم 5 ستاره بگیرم. رفت و برگشت کوپه دربست گرفتم تا خانواده ام راحت باشن . امید به خدا پست بعدی درباره خاطرات این سفر خواهد بود.
حرف دوم- بعد از عاشورا تاسوعا تصمیم گرفتیم بریم باغچه پدرم. به شب خورده بودیم و یک کم جاده ناپیدا بود. ولی عاقبت رسیدیم. هوا خنک و دلچسب. بعداز خوردن شام ، خانوادم توی خونه باغ خوابیدن ولی من رفتیم توی باغچه کنار درخت به. هوا انقدر سرد بود که من یک لحاف کرسی روم کشیده بودم . زیر اسمان پرستاره نمی دونید خوابیدن چه کیفی میده . هر چند همش حس می کردم شغالی روباهی چیزی داره از کنارم رد میشه .
صبح بعد از خوردن صبحانه شروع کردم به کار کردن . علفهای هرز توی جوی آب را کندم چون باید آبیاری می کردم. علفها اجازه جاری شدن آب نمی دادند . بعد دریچه ورودی باغچه را اندکی بستم تا آب بیاد بالا و از لوله وارد باغچه بشه . ماشالله امسال آب قنات زیاد بود و آب با سرعت حرکت می کرد. خلاصه برا یاولین بار به تنهایی کل باغچه را آبیاری کردم. آبیاری باغچه لم خاصی داره. باید بدونی کی راه را باز کنی کدام جوی را ببندی. کدام جوی را باز کنی تا آب به همه جا برسه .
بعد با زغال آتش روشن کردم و بلال درست کردم برای بچه ها . بلال روی زغال یک لذت دیگه ای داره . بعد قلیانم را چاق کردم و یک فقره قلیانم مشتی زدم و خستگی ام را در کردم. بعد با بچه هایم رفتیم تا تا روستا و پای کوه. همان جایی که با مرحوم خواهرم همیشه میرفتیم . حیف نموند و ندید این روزها را. اگه بود کلی با بچه های من اخت میشد.
بعد از آب قنات استفاده کردم و ماشینم را شستم. بعد یواش یواش جمع و جور کردیم خونه راتمیز کردیم و از باغ رفتیم. سر راه رفتیم یک دریاچه مصنوعی و جاتون خالی سوار قایق موتوری شدیم. تام مدت آرمین از ترس گریه کرد و منو دلارام هم جیغ زدیم. خیلی وقت بود قایق موتوری سوار نشده بودیم. یک دره ترس داره . آدم هی حس می کنه می خواد چپ کنه. خلاصه برگشتیم خونه.
حرف سوم- با این مصطفی (همکارم) یک کم کنتاکت دارم. آدم رامی نیست . براش سنگینه حرف منو گوش کنه به عنوان معاون شعبه. کار بهش میسپرم چند ساعت عقب میاندازه. هی باید بهش بگم تا گوش کنه . یک بار دیدم وسط روز انگشت زد و رفت. به رییس گفتم این کجا رفت؟ گفت مرخصی. گفتم از من اجازه نگرفت. رییس گفت حق با تویه بهش تذکر میدم. وقتی اومد بهش گفت هر وقت خواستی بری اول از فلانی اجازه میگیری.
حرف چهارم- از فارغ التحصیلی ام بگم اینکه متوجه شدم نامه ام رسید اراک. کلی پیگیری کردم تا اونها جواب نامه دانشگاه علم و صنعت را دادن . آخرین بدهی دانشگاه را پرداخت کردم وگویا پرونده ام رفتاه اداره فارغ التحصیلی. الان می تونم درخواست مدرک موقت کنم که بارم پست بشه . مدرک که بیاد دستم می تونم به بانک بدم تا حقوقم افزایش پیدا کنه. حدود 12 میلیون تومن خرج دانشگاهم شد. چند سال باید بگذره تا افزایش حقوقم این مبلغ را جبران کنه. هر چند من به خاطر علاقه به درس ادامه تحصیل دادم.
حرف پنجم- از توانایی ها و شیرین کاری های جدید آرمین بگم اینکه وقتی میریم پارک میره سرسره بزرگه و ترس تو کارش نیست. از بالای سرسره خودش را رها می کنه و کلی عشق می کنه و دوباره از چله ها بالا میره. توی خونهاز بالای مبل یهو خودش را پرت می کنه وسط سالن. می ترسم دهنش بخوره زمین و چیزیش بشه. ولی همان طور که گفتم ترس نداره .
بعد کلماتی که جدیدا میگه عدد 10 هستش. بهش میگی چند تا دوستم داری؟ میگه 10 . هر کی هم ازش می پرسه میگه 10 . به عدالت تقسیم م یکنه دوست داشتنش را . بعد خواهرش روی ناخش پایش لاک م یزنه. میاد به من نشون میده پاهاشو. میگه "آک" یعنی لاک زدم. وقنی من دعواش می کنم بابت لاکم زدن. اشاره م یکنه به دلارام و میگه "آج" یعنی آبجی زده . بعد از توانایی هاش بگم که می تونه اعضای بدنش را درک کنه. بهش میگیم گوشهات کو؟ با دست نشون میده. دستها و چشم و دماغ و مو و همه اینها را می شناسه .بعد اینکه مسواک زدن را دوست داره. نمک میزنیم روی مسواکش و میماله به دندانهاش. البته نمکش را هم م یخوره .
بعد کلماتی مثل هویج را میگه ""هییج" یا عکس را میگه "عک". تازگی ها به نماز خوندن خانمم گیر میده. یعنی وقتی خانمم چادر می پوشه که نماز بخونه انقدر بغض می کنه و گریه می کنه که دل آدم کباب میشه .بنده خدا خانمم گاهی نمازش قضا میشه. همش چسبیده به خانمم . زیاد پیش من نمیاد .
حرف ششم-یک همتی کردم و بعداز مدتها دستی به انباری خونمون کشیدم. خیلی وحشناک بهم ریخته شده بود .کلی نظم وترتیب بهش دادم .کل بعدازظهر جمعه ام صرف شد. ولی خب خیلی مرتب شد. مخصوصا اینکه کتابهایی که زیاد لازم نداشتم که توی خونه بمونه را توی قفسه هایی توی انباری گذاشتم . بعد کتابهای کنکورم را پیدا کردم و ازشون عکس گرفتم و توی دیوار گذاشتم که بفروشمشون . بعد یک دستگاه دراز و نشست ته انباری پیدا کردم و آوردم بالاا که از این بعد ورزش کنم باهاش که شکمم اب بشه . خلاصه کار اساسی کردم.
حرف هفتم- از دلارام بگم که رفتیم روپوشش را سفارش دادیم که بره مهد . هر چند من زیاد موافق مهد رفتن دلارام نبودم. آخه پارسال که رفته بود رفتارش بهتر نشد. پرخاشگری هایش زیادتر شد . گوشه گیری اش بیشتر شد . ولی دیدم اگه نفرستمش مهد خونه خیلی مادرش را اذیت می کنه . بعدش پرسنل مهد هم عوض شده و ایشالله رفتارش بهتر میشه . فعلا به خاطر مهدش خوابش بهتر شده.و دیگه از ساعت 11 میره رختخواب. البته من همش باید کنارش باشم و نوارشش کنم و دستم توی دستهاش باشه تا خوابش ببره .
حرف هشتم - این سوییچ ماشین ما ماجرایی داشت هفته پیش. سه بار گمش کردم. دفعه اول می خواستم برم سرکارپیدایش نمی کردم. خانمم را بیدار کردم و کلی گشتیم تا روی جاسوییچی پیدایش کردیم. یعنتی این مدت همش جلوی چشمامون بوده. به ترافیک هم خوردم و اون رو کلا دیر رفتم سرکار.
فرداش بازم سوییچ را پیدا نکردم. بازم همسرم را بیدار کردم. کل خونه را گشتیم. جالب اینکه سوییچ زاپاس را هم می جستیم. تا اینکه کلا ناایمد شدیم از یافتن سوییچ . اسنپ گرفتم و رفتم سر کار. همسرم زنگ زد و گفت سوییچ زاپاس را پیدا کرده. اونم توی کشوی میز. یعنی همش جلوی چشممان بوده. با سوییچ زاپاس صندوق عقب ماشینم را باز کردم و دیدم سوییچ اصلی افتاده صندوق عقب. نگو روز قبل موقع برداشتن وسایل سوییچ افتاده توی صندوق و من اونو بستم.
دفعه سوم خیلی باحال بود. ماشینم را جلوی خونه پدر پارک کردم. با پدر و مادرم و خانواده ام با ماشین پدرم رفتیم تهران و برگشتیم دیدم سوییچ نیست که ماشینم را روشن کنم. ماشین پدرم را سوار شدم و خانواده را رسوندم خونه خودمون . بعد گشتم دیدم سوییچم توی کیف خانمم بوده نگو خودم گذاشته بودم توی کیفش که گم نشه. ولی یادم رفته بوده. خلاصه فرداش ماشین پدرم را رسوندم خونه پدرم و ماشین خودم را آوردم خونه . داریم پیر میشیم ها. حواسپرتی هام زیاد شده.
حرف نهم- پسرداییم ام صاحب دوقلو شد . مادرش به ما زنگ زد و از ما دعوت کرد بریم تهران تالار. پدر و مادرم هم قصد رفتن داشتند . منتها فهمیدم که میخوان شب خونه عمه ام بخوابن . همون عمه ای که دل پدر منو خون کرده بود سر ارث باباش. من به مادرم زنگ زدم و گفتم بعد از این همه ماجرا درست نیست انقدر با هم اخت بشن . فکر می کنن اومدیم عذرخواهی . گویا مادرم با پدرم صحبت کرد و رای اونو هم زد . قرار شد شب برن و برگردن.
در مورد خودمون من امتحان داشتم و نمی خواستم برم مراسم. قصد داشتم خانواده ام را با پدر و مادرم راهی کنم. ولی گفتم یک شب که چیزی نیست. باهاشون رفتم. رسیدیم تالار . ئوقولو های نازی داشت پسرداییم. ارمین با تعجب به اونها نگاه می کرد. وای دوقلو خیلی سخته . البته اونها کمکی دارند . ولی بازم سخته . خدا کمکشون کنه .
خلاصه عمه را دیدم و پس و دخترعمه هام را . به خاطر پدر و مادرم به اونها کم محلی نکردم. هر چند می دونم این سه نفر کلی فتنه کردند برای پدرم. شام را که خوردیم حرکت کردیم سمت شهر خودمون. بعد از اون ماجرای سوییچ پیش اومد که بهتون گفتم.
حرف دهم - جمعه ختم برادر ناتنی سید محمد بود. همون همبندی من که باهم دوست هستیم. سید ختم مادربزرگ من اومده بود. درست نبود من نمی رفتم. منتها دیر شده بود و چند دقیقه آخر ختم رسیدم. سید هم گفت داریم میریم سرخاک. منم گفتم میام. خلاصه سرخاکش هم رفتم و از اونجا رفتم سر مزار خواهرم. دلم برایش خیلی تنگ شده . البته اون راحت شد. خیلی درد کشید . ولی جاش همیشه پیش ما خالیه.
حرف یازدهم- روز قبل از امتحان سنجش شغلی ، تستهای مدیریت های دیگه را توی گروه فرستادند . احتمال می دادم از همین تستها توی امتحان ما بیاد. بنابراین تا پاسی از شب داشتم تستها را توی جزوه ها پیدا می کردم و توی یک فایل ورد تقلب می نوشتم. به این صورت که سه کلمه اول سوال رت در یک ستون و جواب درست را توی یک ستون میئنوشتم. حدود 100 تا تست تقلب نوشتم که فرداش به صورت غیرحضوری امتحان بدم و همزمان جستجو کنم توی این فایل و جواب درست را بزنم. البته آرمین اون شب خیلی اذیت کرد و حسابی منو خرص داد .
ولی فرداش متاسفانه خواب موندم. تندی خودمو رسوندم شعبه و فایل را منتقل کردم توی سیستم و تستها را شروع کردم به زدن. ولی متاسفانه سرچ سیستمم درست کار نمی کرد . عملا فایل تقلب من ب یاستفاده ماند. اما چون خیلی تمرین کرده بودم اکثر تستها را بلد بودم و وقت کم نیاوردم. ایشالله نمره خوبی بگیرم و شش ماهی راحت باشم از غرغرهای مدیران.
حرف دوازدهم- این محمد (همکارم) منو ترغیب کرد که چهارشنبه اینترنتی توی فروش فوری ایران خودرو شرکت کنم. 3 تا ماشین بیشتر نداشت . : دنا پلاس ، پژو slx و پژو پارس TU5 . من تحقیق کردم SLX که همون 405 هستش . یک کم بهتر. TU5 موتورش خوبه ولی ماشینش خوب نیست و قدیمیه . دنا پلاس هم به نسبت قیمتش امکانات بالایی نداره . بنابراین بیخیال شدم . هر چند همون چند دقیقه اول سایت بسته شد . ولی باید در اولین فرصت یک ماشین دیگه تهیه کنم. ماشینم داره به خرج میفته . یک دسته صفحه کلاچ الان م یخواذ که 500 هزار تومن قیمتشه .
حرف سیزدهم - دیروز غروب من دیدم اصلا آرامش ندارم و مثل یک چرنده که خودشو داره به این ور و اون ور قفس می زنه دلم آشوبه . دیدم نزدیک اذانه . رفتم مسجد و نمازم را به جماعت خوندم. آروم شدم. واقعا آرامش حس کردم. حس می کنم روحم گاهی میریض میشه و نیاز به چنین داروهایی داره. امیدوارم بتونم بیشتر مسجد برم.
حرف چهاردهم - خب این مدت دو تا کتاب دیگه را تمام کردم : کویر از دکتر شریعتی و 1984 از جرج اورول . گفته بودم که م یخوان تا آخر عمرم اقلا 1000 تا کتاب بخونم .تا حالا 35 کتاب خوندنم. خیلی مونده نه؟
حرف اول- اول از همه بیایید یک دعای خالص و از ته دل کنیم برای پدر و مادر یاسمین که متاسفانه تصادف سختی کردند و گرفتار تخت بیمارستان و دارو و درمان شدند . مخصوصا پدر یاسی که گویا توی آی سی یو بستریه . ایشالله با دعای دوستان هر چه زودتر این دو عزیز یاسی خوب و سالم برگردند به زندگی و ما یاسمین را مثل همیشه شاد و خوشحال ببینیم.
حرف دوم- خب این مدت که نبودم پسرم یک بار تب کرد .با استامینوفن و پاشویه تبش را اوردیم پایین. ولی فرداش بازم تب داشت و بردمش دکتر. دکترها هم که فقط بلدن بگن ویروسیه . بعد رفتیم خونه پدرم. برای گرفتن داروهاش رفتم بیرون یهو مسیرم خورد به مدرسه راهنمایی ام. اولش پیداش نکردم. فکر کردم خرابش کردند. ولی هنوز بعد از این همه سال مدرسه بود. یادش بخیر. چه دورانی داشتیم. چه رویاهایی در ذهن داشتیم برای آینده . از اونجا سر زدم به یکی از دوستان دوران راهنمایی به نام یاور. مغازه سوپری داره . یادش بخیر چقدر درباره انرژی اتمی تو راه خونه حرف می زدیم و تبادل نظر می کردیم. نه یاور دانشمند اتمی شد نه من .
اما هفته بعدش هم بازم آرمین مریض شد . سرکار بودم که همسرم زنگ زد که بدو بچه داره استفراغ می کنه. منم مرخصی گرفتم و بچه را بردیم درمانگاه . دکتر بازم گفت ویروسیه . ولی انقدر آرمین جیغ و داد کرد و نمی ذاشت معاینه اش کنن که نگو . اینم از خواهرش یاد گرفته که با دکتر بداخلاقی کنه . خلاصه آوردیمش خونه و دیگه سر کار نرفتم. یعنی یک جورایی جیم شدم. ائن روز هم باید تا عصر سرکار می موندم که با این ترفند فرار کردم.
حرف سوم- یک روز رییس از من خواست که اضافه کار را من تقسیم کنم. من از این کار متنفرم چون هر کار کنی بازم نمی تونی عدالت را رعایت کنی. ولی رییس گیر داد دیگه . منم کلی حساب و کتاب کردم و اضافه کارها را تقدیم رییس کردم. رییس چشماش 4 تا شده بود. آخه از همه کمتر به رییس دادم و بعد از همه کمتر به خودم و تحویلدارها را بیشتر دادم. بعد ورداشت خودش اضافه کارها را اصلاح کرد و از همه بیشتر به خودش داد و بعد من و بعد تحویلدار ها. مثل همیشه. اصلا درستش همینه. کی گفته تحویلدار باید بیشتر از رییس و معاون اضافه کار بگیره؟
حرف چهارم- 10 روز محرم را هر شب با دلارام رفتم هیات. آرمین که اصلا پیش من نمی موند که ببرمش. اون بچه ننه است و همش می چسبه به مادرش. ولی دلارام همش می چسبه به من . این 10 شب یک بار با لباس سراسر مشکی میومد. یک بار حتی چادر مشکی هم می پوشید. ولی گاهی هم می گفت لباس رنگی می خوام بچوشم. حالا هی بهش بگو همه سیاه پوشیدن. تو کتش نمی رفت که. بهش زیاد گیر می دادم می کفت اصلا نمیام. منم بهش می گفتم بریم بهت چایی می دن ها. اونم عشقش این بود که اونجا یک چایی سواکار بهش تعارف کنن .
ولی دلارام کلی اذیتم کرد . همش بازیگوشی می کرد. نمی نشست که حرفهای حاج آقا را گوش کنه . می رفت کل مسجد را می دوید و از مردم عکس و فیلم می گرفت . بعد می مود از خودش و من سلفی می گرفت . حتی دست و پایش که لاک زده بود عکس می گفت. ملت هم می خندیدند .
توی یکی از این شبها دلم باری یک بنده خدا خیلی سوخت. یک نفر آب چوش داشت میبرد برای مداح و از میون جمعیت داشت رد میشد که یهو دستش لرزیذ و آب جوش ریخت روی سر و کمر یک پسربچه . بیچاره مثل فشنگ پیرد بالا. یارو کلی خجالت زده شد. خب یک فلاسک آب جوش بذارید دم دست مداح. هی این میره و اون میاد یک آب جوش میبردن . توی این جمعیت خطر داره.
یک شب فقط هیات محله مون نرفتیم و رفتیم هیات سمت خونه پدرم. خلاصه همراه مادرم و همسر و آرمین و دلارام رفتیم هیات اونجا. هنوز ننشسته وبدم که همسرم زنگ زد و گفت آرمین زده زیر گریه . زدم بیرون و همسرم و ارمین را بردم خونه پدرم. دلارام و مادرم پیش هم مونده بودند قسمت زنونه . زیاد مداحی باحالی نداشتند. هی یکی بعد از دیگری مداح میومد و خسته کننده بود . کلی ما را نگه داشتند و آخرش جلو درب کارتخوان گذاشته بودند که هر کی می خواد کمک کنه کارت بکشه. به حق حرفهای نشنیده . هنوز بهمون شام ندادند ازمون پول می خواستند .
خلاصه بیرون اومدیم و دیدیم مادر و دخترم پا بیرون ایستاند. گویا مادرم کفشها را گم کرده بود . کلی منتظر موندیم تا رفت داخل و پیدا کرد . دلارام برای اولین بار مجلس نه شرکت می کرد. از اون به بعد بدعادت شده بود دیگه. توی هیان پاهاشو دراز می کرد و می گفت زنها اینجوری میشینن توی هیات .
یک شب هم خانوادگی رفتیم هیات محلمون . برای آرمین کلی خوراکی خریدم که پیش مادرش آروم باشه . اون تنها شبی بود که دلارام با من نیومد و ش رفت قسمت نه . وای چقدر این خانمها همهمه می کننن. چند بار حاج آقا تذکر داد . اتفاقا درباره خانمها داشت توضیح می داد ولی گوش نمی کردند که . همش ور ور ور ور . اومدید مسجد خب بشینید ببینید چی میگه .
اتفاقا اون شب خیلی شلوغ بود. موقع خروج از درب برای گرفتن نذری فشار جمعیت باعث شد شیشه درب بشکنه . بریزه زیر پاها. صبر کردیم جارو خاک انداز بیارن و شیشه ها را جمع کنن که زخمی نشیم. خلاصه این 10 شب هر شب غذای نذری خوردیم. البته دو تا بیشتر نمی گرفتیم و چجهار تایی می خوردیم. البته دلارام یکیش کامل برای خودش برمی داشت و نمی داد به ما . خلاصه این 10 شب بیتر لاغر شدیم تا چاق.
اما روز عاشورا ظهر رفتم از خونه همکارم یک قابلمه آبگوشت گرفتم نذری . جاتون خلی بعد از 10 شب برنج خوردن این آبگوشت کلی چسبید . برای اولین بار اون روز سیر شدم .حتی برای پدر و مادرم هم بردیم. موقع برگشت از خونه پدر رفتیم خیمه سوزی را هم دیدیم. سوالهای بی پایان دلارام هم تمومی نداشت. پرا خیمه ها آتیش زدند.چرا امام حسین را کشتند. چرا گوشواره های حضرت رفیه را کشیدند . خب می گم گوش کن ببین حاج آقا چی میگه .فقط بازیگوشی می کرد. البته سینه هم می زد . قبول باشه.
حرف پنجم- جواب ازمایشم را هم گرفتم. این دفعه علاوه بر بیماری های قبلی کلرسترول هم کسب کردم. کبدم چرب بو.د ولی خونم چرب نبود. دیگه نابود شدم. رفتم دکتر و برای معده ام کلی دارو نوشت و گفت اگه بهتر نشدم باید آندوسکوپی کنم. هرگز. یک بار توی عمرم رفتم آندوسکوپی برای هفت پشتم کافیه. داشتم می مردم. اگه با این داروها خوب شدم که هیچ. خوب نشدم تحمل می کنم تا به مرگ طبیعی بمیرم.
حرف ششم- باخبر شدم مادر دوستم حمید (دوست دوران دانشگاه) از دنیا رفت . خیلی برای حمید ناراحت شدم. پدر حمید همین دو سال پیش یک دفعه از دنیا رفت. حالا هم مادرش. تو دو سال هم پدر و مادر را از دست دادن خیلی سخته. خدا همه پدر و مادرها را برای دوستان نگه داره . پدر و مادرم پشت و پناه آدم هستند . آدم بدون اونها حس می کنه توی این دنیای وانفسا تنها رها شده.من خودم خیلی نگران سلامتی پدر و مادرم هستم. مخصوصا پدرم که سیگار زیاد می کشه . هفته ای یک بار براش فلفل دلمه ای و کلم بروکلی میگیرم که بخوره بلکه مضرات این سیگار کوفنی را کم کنه. این روزها دیگه رسیدن به 80 سالگی رویا شده. طرف 40-50 سالگی یهو کله پا میشه .
حرف هفتم- از فارغ التحصیلی ام بگم که از دانشگاه با من تماس گرفتند و گفتند نامه تاییدیه تحصیلی من نرسیده . سال 96 به دانشگاه اراک نامه زدند و از اونها خواستند مدرک لیسانس منو تایید کنند ولی تاحالا جواب نامه نیومده . زنگ زدم اراک و پیگیری کردم . گویا دانشگاه علم و صنعت کپی مدرک منو نفرستادند همراه نامه. از یکی از همکلاسیهام خواستم که بره نامه جدید از علم و صنعت بگیره و پست کنه برای اراک. اونم این کار را برام کرد و پست کرد و اراک هم گویا جواب دادند. ولی یک مشکل دیگری مونده. مبلغ 100 هزار تومن باید بریزیم به حساب داشنگاه علم وصنعت . موضوع را جویا شدیم. گویا یکی از درسها اشتباهی شده و باید 100 تومن بیشتر پرداخت کنیم. جالب اینکه نصفی از همکلاسی ها که این درس را پاس کردند فارغ التصیل شدند. از اونها نمی تونن این مبلغ را بگیرند. فقط ازما می خوان بگیرن که کارمون بهشون گیر هستش. کی زودتر مدرکمون را بدن راحت شیم.
حرف اول- خب این هفته هم چند تا منزل دیدیم. یکی را آدرس دادند رفتیم ببینیم . دیدیم دقیقا چسبیده به مسجد . یعنی بیچاره میشیم دهه محرم و شبهای قدر و اذان صبح و خلاصه سروصدا زیاد داره. بنابراین دیگه نرفتیم داخلش را ببنیم. یک بار هم یک خانه به ما آدرس دادند چسبیده به مدرسه. اون که هر روز سروصداست.
پدرم اما خونه ای را که نزدیک دبیرستان سابقم بود را خیلی پسندید. اصرار داشت همین را بخریم. منتها به قیمت خیلی کمتر. به یک بنگاهی اون اطراف سر زده و شماره تلفن صاحبخانه را داده و بنگاهی هم زنک زده بهش که خونه شما بیشتر از 250/1 میلیارد نمی ارزه. طرف هم گفت اصلا من نمی فروشم. آگهی را هم از رو دیوار یک مدت برداشت . ولی بعد از چند روز دوباره گذاشت . خانمم هم شماره اش را به چند تا از دوستانش داد و زنگ زدند بهش و اونها هم گفتند بیشتر 3/1 میلیارد نمی ارزه. این جوری شاید باورش بشه قیمت را زیادی بالا برده. ولی بازم از 550/1 پاشو پایینتر نداشته.
دیروز هم سر زدیم به یک منزل. زن صاحبخانه تا منو دید گفت شما آقای فلانی هستید؟ با تعجب گفتم آره. گفت من مستاجر خونه پدرتون بودم سال 78 . وای خدای من.و از اون موقع منو بیاد داشته. کلی من فکر کردم تا یادم اومد اینها کی بودند .خلاصه خونه اونها هم دوبلکس بود. ولی اتاقهایش نور خوبی نداشتند . حیاظش هم کوچک بود و باغچه نداشت . ولی محله اش خوب بود . یک منزل دیگه هم رفتیم که خیلی از ریخت و قیافه افتاده بود و اتاقهایش هم نور نداشت . کلا تصمیم گرفتیم یک مدت دنبال خونه نباشیم. یک جورایی تو ذوقمان خرد.
حرف دوم- از شیرین کاری های جذیذ آرمین بگم. گربه که می بینه صداشو کلفت می کنه که بترسوندش . بعد با دست و پا می خواد گربه را بزنه که من جلوشو میگیرم. کلا جدیدا نسبت به همه حیوانها اینجوری می کنه و می خواد آزارشون بده. خب تو این سن طبیعیه. خودم بچه بودم جوجه ها را خفه می کردم.
چند روز چیش رفتم آرایشگاه و آرمین و دلارام را با خودم بردم. آرایشگر اول موهای منو کوتاه کرد. بعد من آرمین را بغلم نشوندم و از آرایشگر خواستم موهای او را هم کوتاه کنه. نمی دونید چه جوری به من چسبیده بود و بغض کرده بود . بعدش تا چند ساعت کلاهش را از سرش برنمی داشت توی خونه که من کوتاهی موی او را نبینم.
ولی آرمین برعکس دلارام از جاهای شلوغ زیاد خوشش نمیاد . شب عید غذیر با آرمین و دلارام رفتیم یک مولودی . هنوز مداح شروع نکرده بود به خوندن که یک گریه ای کرد که نگو. مجبور شدم شام نخورده اونجا را ترک کنم. دلارام این سن بود دهه اول محرم هر شب با من میومد هیات . آرمین دو ساعت جای شلوغ را تحمل نمی کنه .
حرف سوم – از دلارام بگم این چند شب تب داشت . توی یکی از شبها که من تا ساعت 3 بعد از نیمه شب مرتب پاشویه اش کردم و به مادرش هم نگفتم چون خسته بود . وای چه لذتی داره بالای سر بچه بیدار باشی و مراقب سلامتیش باشی. هر چند صبحش با حالت خواب آلوده رفتم سر کار.
خلاصه بردمش دکتر ولی چنان قشقری به پا کرد که نگو. آبرومون را برد . از اون طرف دلارام گریه می کرد و از اون طرف ارمین با گریه دلارام گریه می کرد. منم دست تنها. نمی دونستم اینو بگیرم ، اونو بگیرم. خلاصه به زور دلارم را کنار دکتر نشوندم و دست و پایش را گرفتم تا دکتر معاینه اش کنه . نمی دونم چه پدرکشتگی با دکترها داره .
حرف چهارم- خواندن کتاب "مردی به نام اوه" تمام شد و کتاب کویر دکتر شریعتی را شروع کردم. می دونید که تصمیم دارم تا آخر عمرم 1000 تا کتاب بخونم. تاحالا شده 28 تا. خیلی مونده .بهتر. خیلی بمونه که من بیشتر عمر کنم. 1000 امی را که بخونم دیگه سرم را میذارم زمین.
پیشگفتار- حدود یک ماهه که این وبلاگم را آپ نکردم. علتش هم امتحانات پایان ترم من بود که واقعا خیلی اذیت شدم . عنی این یک ماهه دو هفته اولش در حد جهنم سخت گذش و 12 هفته دومش در حد بهشت بهم خودش گذشت. واسه همین اسم این پست را یک ماهه گذار از جهنم به بهشت گذاشتم. این دو هفته واسه این آپ نکردم چون میخواستم بیشتر به خانواده ام برسم و کمتر پای سیستم باشم. انشالله از این به بعد منظم تر می نویسم.
حرف اول- از شیرین کاری های آرمین بگم اینکه هر وقت آبگوشت داریم باید پسرم گوش کوبیده را بکوبه . گوشت کوب دستش م یگیره و چند بار می کوبه بعد یک زبان به گوشت کوب می زنه ببینه طعمش خوب شده و بعد دوباره می کوبه . خلاصه کلی تست می کنه و ما هم مجبوریم با کیف بخوریم. البته دلارام هم دوست داره بکوبه و دوتایی با دو تا گوست کوب مشغول میشن و ما کلی می خندیم.
از شیرین کاری های دلارام هم بگم که تونست اسم خودش را بنویسه . تازه اسم داداشش را هم یک کم تونست بنویسه. بچه باهوشیه دخترم. باید روی هوشش کار کنیم. آرمین هم به نظر میاد دقتش خوبه. آخه خونه پدرم بودیم یک پروانه نشسته بود روی مبل. ارمین سریع رفت یک مگس کش برداشت و تندی دوید و خودش را به مبل رساند و تقی زد روی سر پروانه بیچاره و کشتش. ما همینجور مونده بودیم چه جوری زدش.
از شیرین کاری های دیگر آرمین بگم که از سرکار میام دست منو میگیره و باید با همه خستگیهام دور من بچرخه و بگه دد دد دد . بعد منو می گیره ولپم را گاز می گیره و دست و بازویم و خلاصه گریه منو درمیاره . بعد منو یکی دوبار باید پرت کنه زمین و چند بار یهم با مشت بزنه تو شکم من تا دلش خنک بشه . با همین شیرین کاری هاش خستگیم درمیره .
حرف دوم- تلفنی یکی از همخوابگاهی های قدیمم را پیدا کردم. گفته بودم که یک گروه داریم توی تلگرام برای همخوابگاهی های 21 سال پیش. یکی از بچه ها شماره این دوستمون را بهم گفته بود ولی هر چی زنگ می زدمن خاموش بود. شب امتحانم همین جور الکی داشتم شماره ها را چک می کردم که به این دوستم زنگ زدم و جالب اینکه زنگ خورد . گوشی را جواب داد . یک کم باهاش حرف زدم و گفتم از بچه های خوابگاه هستم فوری منو شناخت. برام خیلی عجیب بود . بزنم به تخته صدایم اصلا تغییر نکرده بود .
خلاصه این دوستم اسمش ابی بود. بچه بروجرد . یادش بخیر با این لرها دنیایی داشتیم ما قمی ها. آخه بیشتر بچه های خوابگاه یا قمی بودن یا لر. ما هم با این لرها کل کل داشتیم. جمع می شدن دور هم یهو می زدند زیر آواز. ما هم سر به سرشون می ذاشتیم. ازم قول گرفت که رفتم بروجرد برم دیدنش. یک مسافرت اون ور کشور باید داشته باشم. تاحالا لرستان نرفتم .
حرف سوم- از امتحانات بگم که 5 روز مرخصی گرفتم که یک کم درس بخونم. ولی چه درس خوندنی! مگه بچه ها می ذاشتند . فکرش را بکن شب امتحان بچه مریض بشه و باید ببری دکتر. یا اینکه دیر می خوابیدند و باید کلی اعصابت را خرد کنی که زودتر بخوابند تا یک کم با آرامش درس بخونی. این وسط یهو همسرت به خاطر خستگی اداره بچه ها باهات حرفش بشه . بنده خدا البته حق داره. سه ساله من شب و روز ندارم به خاطر تحصیل . ولی خب بهش میگم ماهی به دمش رسیده. یک کم بچه ها را کنترل کن دو کلام درس بخونم.
خلاصه امتحان اول صبح زود بیدار شدم و با اتوبوس رفتم تهران . توی دانشکده هیچ گدام از بچه ها نیومده بودند . کم کم دوستان اومدند و یک م نکات را با هم تمرین کردیم. امصب خیلی مطالب فرار بود . قاطی کرده بودم اون اواخر. خلاصه امتحان شروع شد و عجب امتحان مزخرفی هم بود . زیاد از اون نمونه سوالات خودش نیاورده بود . بعد امتحان همه دور استاد را گرفتیم و همه شاکی بودند . استاد هم قول داد به سعه صدر تصحیح کنه.
بعد امتحان با نعیم (همکلاسیم) رفتیم رستوران و ناهار خوردیم و سوار مترو شدیم . توی مترو یک نفر گیتار میزد که برام جالب بود و خستگیمون را درآورد . خلاصه با هم خداحافظی کردیم و من ترمینال جنوب یک دو ساعتی معطل شدم تا اتوبوس اومد منو رسوند شهرمون .اون شب از خستگی برای امتحان بعدی چیزی نتونستم بخونم. ولی جالبه بگم نمره این امتحانم خیلی خوب شد. همین خفته پیش نمره اش اومد. 17.5 تقریبا از همه بهتر شدم. خداراشکر. اینو فکر می کردم خراب کنم.
حرف چهارم- برای امتحان بعدی خیلی بیشتر اذیت شدم. این درس خیلی دور از ذهن بود. اصلا شبیه درسهای دیگرمون نبود. یک چیزهایی تو مایه های هوش مصنوعی . بارها پیش اومد که م یخواستم از دست این درس گریه کنم. فحش می دادم به مسوولین دانشکده که آخه این چه درسی بود تو دامن نما گذاشتند . همش مزخرف .
روز امتحان باز زودتر رفتم دانشکده . بچه ها دور هم جمع شدند و یک کلاس را قرق کردیم و یکی از دوستان درسخون به نام سینا نمونه سوالات استاد را تشریح کرد. یک کم مطالب توی ذهنمون موند. ولی سرجلسه که رفتیم دیدم مسوالات اصلا شبیه نمونه سوالات نیست . فقط یکیشون بود که من حفظ کرده بودم. کلی سوال تستی هم بود که اگه اشتباه می زدی کل نمره را نمی گرفتی. من مجبور شدم مرتب بچه ها را صدا بزنم و جواب تستی ها را بپرسم. از این ور کلاس سینا را در اون ور کلاس صدا می زدم که فلان سوال چی میشه . استاد هم می دید من تقلب می کنم. هی بهم تذکر می داد . من حتای خود استاد را هم صدا می زدم و ازش می خواستم فلان سوال را جواب بده .
خلاصه بعد از امتحان دور استاد را گرفتیم و ازش خواستیم ما را پاس کنه . ترم آخریم. یکی از بچه ها به استاد گفت که 230 صفحه جزوه تهیه کردیم. استاد ازمون خواست جزوه را براش بفرستیم و به کسانی که جزوه را نوشته باشند نمره اضافه میده. خوشحال شدیم. آخه من یک گروه توی واتس اپ تشکیل دادم به نام جوزوه نویسی این درس. 13-14 نفر را هم این مدت هماهنگی کرده بودم که جزوه ها را بنویسه. از همه بچه ها خواستم این چند روزه جزوه را ویرایش کنند و بهم برسونند تا یک جزوه خوب به استاد بدیم بلکه ما را از افتادن نجات بده .
خلاصه از بچه ها و دانشگاه خداحافظی کردیم. این آخرین روز حضور ما در این دانشگاه بود. مدرکمون را هم گویا برامون پست می کنند. جشن فارغ التحصیلی هم هست ولی بعیدمیدونم دوستان زیادی شرکت کنند . چه رورهای خوبی داشتیم . حیف شد زود تموم شد . بعد از 17 سال دوری از درس و کتاب یهو همت کردم و رشته به این سختی را قبول شدم. هر چی بود تموم شد. هنوز هم منتظر نمره این درس هستم. ایشالله اینو پاس کنم وراحت شم.
به هر حال با نعیم رفتیم آخرین ناهار مشترک را خوردیم. و آخرین مترو را با هم سوار شدیم. خداحافظی کردیم برای همیشه و به شهر خودم برگشتم انگار بار سنگینی از دوشم برداشته شده بود . ولی این جوره را باید میرسوندیم به استاد. بنابراین چند روز علاف این جزوه شدم و بچه ها هم نسخه ویرایش شده جزوه خودشون را بهم میرسوندند. منم روی جزوه آنها یک ویرایش انجام می دادم و فهرست بندی کردم . یک کم اذیت شدم چون بعضی دوستان خوب ویرایش نکرده بودند . خلاصه فرستادم به استاد . استاد هم قول داد مطالعه کنه جزوه را . جزوه خیلی خوبی شد . هر چند درس مزخرفی بود. ولی همه حرفهای استاد را توی کلاس توی جزوه نوشتیم بلکه دانشجویان آینده استفاده کنند.
حرف پنجم- بعد امتحان فرصتی شد به خانواده ام برسم. بچه ها را مرتب می برم پارک و بازی می دم ، توی خونه با بچه ها بازی می کنم . دیگه از درس خبری نیست. این روزها خیلی بهم خوش گذشته. هوا گرمه وگرنه خانواده را می بردم مسافرت. اتفاقا بانک یک اردوی خانوادگی به مقصد شاه عبدالعظیم گذاشت ولی من شرکت نکردم. یکی به خاطر گرمای هوا و دیگری به خاطر اینکه دوست ندارم خانوادگی با همکاران جور بشم. زیاد روی خوبی نداره.
روز دخترم با دلارام رفتیم بیرون و یک کیک خریدیم و جاتون خالی دور هم جشن گرفتیم. حالا این وسط هیده اش را از پدر و مادرم می خواست . مادرم براش یک کفش عروس سفید گرفت به سفارش خود دلارام. یک چند ساعتی م خوب بود. بعد دوباره باهاش بد شد. دلارام نمی دونم چرا با پدر و مادرم رابطه خوبی برقرار نمی کنه. مخصوصا مادرم. اونها خیلی بهش محبت می کنند و هر چی می خواد براش می خرند . میکن این اقتضای سنش هست . نمی دونم.
حرف ششم- یک تصادف را هم تجربه کردم. با خانواده داشتیم یک میودون را خلاف می رفتیم که یک موتور خورد به ماشین. حرف نمی تونستم بزنم که . من داشتم خلاف می رفتم. خلاصه یک مقدار از بدنه رفت تو و پایه چراغ ماشنم شکست. اون پایه چراغ را با یک چسب دوقلو درست کردم. بدنه را هم یک بار خدای نکرده تصادف اساسی کردم باید بگم یک تق بهش بزنن بیاد بیرون . خلاصه عاقبت گوش کردن به حرف خانم ها همینه. خانمم گفت اینو خلاف برو زودتر برسیم.
حرف هفتم- پدرم از دست عمه هایم خیلی شاکی هستش. آخه ملک پدری را فروخته اما عمه ها میگن نمیان دفترخونه امضا کنند . راضی به فروشش به این زودی ها نبودند . خودشون به پدرم گفته بودن بفروشش. ولی فکر نمی کردند به این زودی فروش بره. تازه حرف از شکایت هم آوردند توی فامیل. توی فامیل هم پیچوندند که فلانی پول فروش خونه را گذاشته توی بانک و سودش را میگیره. پردمن به اونها گفته بیایید پولتون را بگیریید . اینها تحت تاثیر شوهر و بچه هاشون دارن سوسه میان.
خلاصه با یک وکیل که مشتریمون بود صحبت کردم . یک متنی نوشت و ازم خواست سریعتر از طریق یک دفتر قضایی اقدام کنه پدرم که 15 روز بهشون فرصت بده که بیان پولشون را بگیرند وگرنه این مبلغ را میریزه به حساب دادگاه . پدرم که دید اینها به هیچ صراتی مستقیم نیستند رفت نامه را به دفتر قضایی داد. اونخها هم بهش گفتند نامه خوبیه. یک کم اعصاب پدرم آروم شد که دیگه درآینده حرف و حدیثی نمی مونه که فلانی پول را توی بانک گذاشته .
حرف هشتم- گوشی همسرم دست بچه ها درب و داغون شده . تازه تاپش را عوض کرده بودم . دوباره گلس آن شکسته. بردمش موبایل فروشی . اون جرات نکرد گلسش را عوض کنه چون تاچش داشت ور میومد. اصلا تاچ هم ترک برداشته بود . من نمی دونم برای چی گوشی را دست بچه ها میده. اون وقت گوشی 3 و نیم میلیونی هم می خواد . خب تا زمانی که بچه ها بچه اند همین آشه و همین کاسه . خیلی موبایل گرون شده . اصلا هرچی تجهیرات الکترونیک هم گرون شده. دیروز رفتنم یک مودم وایرلس بخرم. چند ماله پیش هزار تومن بود . الان می گفت 650 هزار تومن . مجبور شدم مودم قبلی خودم را وصل کنم و با همین اینترنت مزخرف مخابرات سر کنم. منظقه ما فقط دست مخابراته و هیچ شرکت دیگری نمی تونه خدمات اینترنت بده . ولی اصلا ازش راضی نیستم. چاره ای نیست. 650 هزار تومن خیلیه .
حرف نهم- پنجشنه جاتون خالی به اتفاق خانواده و پدر و مادرم رفتیم باغچه . گفته بودم مادرم برای دلارام کفش خریده بود . بنابراین توی باغچه باهاشون مهربون بود . جاتون خالی شب زیر آسمان پرستاره خوابیدیم و هوا هم خنک بود و کلی عشق کردیم.
ولی فرداش کلی گرما خوردیم . هوای ایران این مدت خیلی گرم شده و سرکار همش دارم عرق میریزم. روستا هم از این گرما بی نصیب نبود . یک کم خودمون را مشغول کردیم . یک سری شاخه های درختان بادام را بریدیم چون شنه زده بودند . پدر و مادرم خیلی بابت این درختها دلشون می سوخت چون یادگار خواهرم بودند . ولی خب سمپاشی کرده بودیم و این شاخه ها را هم که بریزدیم ایشالله سال دیگه بار بده .
خلاصه جاتون خالی دور هم جوجه کباب را خوردیم و بعدازظهر از دست گرما فرار کردیم سمت شهرمون . دلارام روی پای مادرم تا شهر نشست و کلی باهاش حرف زد. گفتیم خداراشکر رابطه شون خوب شده. ولی فرداش دلارام دیگه جواب تلفنهای مادرم را هم نمی داد. نمیدونم والله. این هم اخلاقیه.
حرف دهم- دیروز سرکار محمد (همکارم) با یک مشتری سر 5 هزار تومن کارمزد بین بانکی دعواش افتاد . بین بانکی اش را کنسل کرد و گفت کارمز را بهم پس بده. اما محمد که از دستش شاکی بود گفت آخر وقت باید سند را باطل کنه. با وساطتت رییس حل شد و طرف رفت. ولی از مدیریت زنگ زدند که این آقا اومده شکایت کرده که محمد رفتار درستی نداشته . حرف مشتری درست بود و محمد الکی داشت لجبازی می کرد . ولی اینکه به خاطر 5 هزار تومن رفته بود مدیریت شکایت برام جالب بود. تازه معاون مدیر از دست من هم شاکی بود که چرا تلفنها را جواب نمی دم. خب اون لحظه مشتری داشتم و نمی تونستم جواب بدم. کلا جو بانک دیگه خوب نیست . مدیریت خیلی اذیتمون می کنه . مرتب ازمون آمارهای عجیب و غریب می خواد . مخصوصا توی حوزه جذب منابع . ما یک غلطی کردیم و به عنوان رابط بازاریابی شعبه انتخاب شدیم. هی ازمون می خوان که این هفته چی کار کردید .برید شیرین فروشها . خانه سالمندان و خانه معلولین بازاریابی کنید. اصلا شان کارمندی را با این کارهاشون دارن خراب می کنن . رییسم که هی به من گیر میده میخواد ازم سوتی بگیره. اصلا توی این شعبه راحت نیستم.
درباره این سایت